
همیشه وقت غروب دریا را در جوار ساحل های شنی همراهی می کنم
خاطره ای را با یاد می آورم که با همه کهنگی بوی طراوتش به سان اکنون است
حقیقتی که در آن زیباترین خاطره تاریخ خاک شکل گرفت
روزی شدادب و دل انگیز
آن روز:
صبح زودتر آغار شد
مرغکها از شوق ، شبها را تا صبح پرسه زده بودند
سیمرغ از خواب هزار ساله اش بیدار شد تا یکی از پزهایش را به رسم امانت در اختیار باد بگذارد
آسمان را بگو ، چه آرام و عاشقانه می گریست
آن روز جغد هم بیدار بود ؛ می خواند با صدایی حتی به زیبایی چک
همه چیز مهیا بود برای اتفاقی بزرگ
هیچ کس نمی دانست چه واقعه ای در انتظار شرف است
ولی خوشحالی در چشمان درختان نیز موج می زد
آری . . . مهربانم
آن هنگام ، روز تولد توست
آن روز فلسفه سرآغاز آفرینش است که در میعادگاه جانم جولان میدهد
دل آواره ام همیشه گریبان گیر ستاره هایی است که برای دیدنت روز را لحظه شماری می کنند
و من وقتی تورا می نگرم پلک هم نمی زنم
به یادت هستم تا هستی هست
تورا چون آویشن در قلبم خواهم کاشت
تا روز که سر برآوری از هر کسی به من نزدیکتر باشی
بدان اگر خدا نبود تو را می پرستیدم
حقیقتی به زیبایی یک کفر



مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…



این هم کیک تولدش 


























